عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

186

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

انجاميد كه دستش راى بريدند . وه كه جهان چه شوم پى و بد سرشت است ، مگر چنان دستى راى مىبرند ! ثابت بن سنان بن ثابت بن قرّه گويد : روزى كه دست او راى بريدند الراضى مرا فرمود كه پيش درآيم . رفتم و درمان كردم . او از حال پسرش - ابو الحسين - از من پرسيد . گفتم تندرست است به شنيدن آن كاملا آرام يافت ، پس براى خود مويه سر داد و از براى دستش گريه كرد و گفت : دريغا دستى كه با آن بارها به سه خليفه چاكرى كرده بودم و دوبار با آن قرآن نوشته بودم آن راى به سان دست دزدان بريدند . به ياد مىآرى كه به من مىگفتى : تو در پايان بدبختى هستى و گشايش بسيار نزديك است ؟ گفتم : به ياد دارم . گفت : كنون مىبينى چه بر سر من آمد ؟ گفتم : ديگر چيزى نمانده و كنون جاى آن است كه گشايش راى چشم بدارى . با تو كارى كردند كه با چون تويى نشايست ، اين ديگر پايان بدبختى است و سختيها نيز فواره است كه چون بلند شود سرنگون گردد . گفت : امّا فراموش مكن كه رنجها بر من چنگ انداخته ، چندان مرا از حالى به حالى بدتر مىگردانند تا نابودم كنند . ديده‌اى كه چگونه تب دقّ به همه اندامها چنگ مىزند و رها نسازدشان تا آدمى را بكشد . پس به بيتى از ابو يعقوب الخريمّى تمثّل جست كه : اذا ما مات بعضك فابك بعضا * فبعض الشئ من بعض قريب يعنى : چون پاره‌اى از وجود تو بميرد براى پارهء ديگر گريه كن كه پارهء هر چيزى به پاره‌هاى ديگر آن نزديك و پيوسته است . به هر حال كار بدانجا انجاميد كه او گفته بود ، يعنى چون يحكم ماهانى به بغداد در آمد ، ابن مقله راى از آن جاى به جايى سختتر از آن بردند و ديگر خبرى از وى نشنيديم و من از وى بريده شدم و پس از آن زبانش راى بريدند و زمان درازى در زندان بماند پس از آن به تباهى و زخم معده مبتلا شد بىآنكه كسى اجازه و امكان داشته باشد كه درمان يا خدمتش كند . تا كه شنيدم او با دست